یکشنبه 29 شهریور1388
کاناپه تا زمانی مکانی امن برای استراحت است که پایه هایش نشکسته باشد!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:10 بعد از ظهر توسط نجلاء یزدان پناه
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:10 بعد از ظهر توسط نجلاء یزدان پناه
دلقک و مترسک
یکشنبه 25 مرداد1388
بخش کوتاهی از مجموعه ی "دلقک و مترسک" را در اینجا منتشر میکنم.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:4 بعد از ظهر توسط نجلاء یزدان پناه
امیدوارم مقبول طبع افتد ..
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:4 بعد از ظهر توسط نجلاء یزدان پناه
فاصله
شنبه 13 تیر1388
سیاهی های سیاه.
جمعه 29 خرداد1388
می بُرید آن گِره ی دستهای آمیخته با رنگ را
میکُشید آن فریادِ خُفته در زمزمه ی ترانه های شاد را
میدُزدید عطر آن زمین را / آن سرزمین را که بوی مادرم میدهد..
و تکرار میکنید آن وحشتِ روزهای کودکیمان را با نام مخوفِ "تاریخ"
خونِ رنگینِ برادرم را از شُماره های تقویمتان پاک میکنید , چه سود؟!
با سیاهی گناهتان و تکرارِ بینهایتِ آینه چه میکنید؟؟
دستهای ما راز رنگها را می دانند
و مسیر عطرها را باز می جویند
هرچند دور , هر چند دیر.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:10 بعد از ظهر توسط نجلاء یزدان پناه
گمشده
شنبه 26 اردیبهشت1388
من دیگر من نیستم. خودم را جایی جا گذاشتم ..
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:36 بعد از ظهر توسط نجلاء یزدان پناه
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:36 بعد از ظهر توسط نجلاء یزدان پناه
دلهای نا آراسته ..
یکشنبه 13 اردیبهشت1388
خون را با خون میشوییم.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت5:5 بعد از ظهر توسط نجلاء یزدان پناه
ما اشرف مخلوقاتیم !
[ ]
+ نوشته شده در ساعت5:5 بعد از ظهر توسط نجلاء یزدان پناه
انتظار
دوشنبه 7 اردیبهشت1388
آنچنان به آمدنش مطمئن بود که به بام آمدن آفتاب صبح.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:54 قبل از ظهر توسط نجلاء یزدان پناه
آفتاب به سقف آسمان رسید اما از او خبری نشد !
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:54 قبل از ظهر توسط نجلاء یزدان پناه
تنهایی
جمعه 21 فروردین1388
پیرزن از وحشت تنهایی دو بال پرنده را چید..
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:33 بعد از ظهر توسط نجلاء یزدان پناه
مبادا هوس پریدن کند کبوتر !
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:33 بعد از ظهر توسط نجلاء یزدان پناه
زخم
جمعه 14 فروردین1388
هیچ چیز بدتر از مهمان شدن در دام یک توطئه نیست. آنهم توطئه ایی که پایه هایش بر دستان یک دوست بنا شده باشد ..
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:55 بعد از ظهر توسط نجلاء یزدان پناه
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:55 بعد از ظهر توسط نجلاء یزدان پناه
شرط بندی
جمعه 2 اسفند1387
پیرمرد با پک ناشیانه ای که به سیگارش زد به سرفه افتاد و همه روی برگرداندند و حسابی جا خوردند وقتی کشیش را سیگار به دست نزدیک پیشخوان میکده دیدند .. حضار با نگاهی خیره چند لحظه ای را در سکوت گذراندند .. تا اینکه یکی از مردان نزدیک آمد انگار خواست حرفی بزند که کشیش با دست او را منع کرد و گفت:" من باختم! فکر نمیکردم برادرم بتونه دست از شرابخواریش برداره !" و با خوشحالی گیلاس مشروبش را تا ته سرکشید ..
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:51 قبل از ظهر توسط نجلاء یزدان پناه
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:51 قبل از ظهر توسط نجلاء یزدان پناه
